خلاصه داستان گلدان خالی را که پارسال خوانده اید را بخوانید و ارتباط آن را با آزمونی که امروز دادید کشف کنید.

 

 

امپراتور سرزمین چین نیز که به گل‌ها و گیاهان علاقه زیادی داشت پیر شده بود و می‌خواست جانشینی برای خود انتخاب کند که بتواند از گلها و گیاهان باغش نگهداری کند. او روزی فرمانی صادر کرد و با آن فرمان، تمام کودکان آن سرزمین، به قصر فراخوانده شدند. امپراتور دانه‌های گل‌های فراوانی را به بچه‌های سراسر چین داد تا آن‌ها را بکارند و هرکس زیباترین گل را پرورش دهد، جانشین او شود؛ او  به هر کودک گفت که در مدت یک سال گل را پرورش دهند و در پایان آن را به امپراتور نشان دهد تا معلوم شود چه کسی لیاقت جانشینی را دارد؟ پسربچه ای به نام پینگ نیز همراه دیگر کودکان به قصر رفت و بذری گرفت؛ اما دانه گل پینگ رشد نکرد و گلدان او خالی ماند؛ پینگ هم همان گلدان خالی را در پایان یک سال آورد و آن را به امپراتور نشان داد؛ پینگ با گریه گفت: «من، دانه هایی را که شما داده بودید کاشتم و هر روز به آن آب دادم؛ اما جوانه نزد. آن را در گلدان بزرگتر و خاک بهتری کاشتم؛ اما باز هم جوانه نزد. یک سال از آن مواظبت کردم؛ ولی اصلاً رشد نکرد. برای همین امروز با گلدان خالی آمده‌ام».

امپراتور وقتی این حرف ها را شنید لبخندی زد و دستش را روی شانه‌های پینگ گذاشت. بعد رو به دیگران کرد و با صدای بلند گفت: «من جانشین خودم را انتخاب کردم. نمی‌دانم شما این دانه‌ها را از کجا آورده‌اید؛ چون دانه‌هایی را که من به شما داده بودم. پخته بود و غیر ممکن بود که سبز شوند و رشد کنند. من پینگ را به خاطر شجاعت و دلیری تحسین می‌کنم. او را که با شهامت و درستکاری گلدان خالی را آورد. پاداش پینگ که پسری راستگو است این است که جانشین من و امپراتور این سرزمین بشود.»